ماندگارترین نوشته ها ...

دیروز
با کفشهایم
قرارداد خداحافظی را
از کوچه های سرد تو
تایید کردیم ...

فردوس اعظم

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چند اصل بنا کردی؟ 

فرمود چهار اصل:

1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم

2- دانستم که خدا مرا میبیند پس حیا کردم  

3- دانستم که کار مرا دیگری انجام نمیدهد پس تلاش کردم

4- دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم
 


نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٧ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

پرسیدم ...
چطور، بهتر زندگی کنم ؟
با کمی مکث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٤ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

بوی عیدی ، بوی توپ
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی یاس جا نماز ترمه مادر بزرگ
با اینا زمستونو سر می‌کنم.
با اینا خستگیمو در می‌کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب
با اینا زمستونو سر می‌کنم.
با اینا خستگیمو در می‌کنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه‌ها
با اینا زمستونو سر می‌کنم.
با اینا خستگیمو در می‌کنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر می‌کنم.
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم
بوی باغچه
بوی حوض
عطر خوب نسرین
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی
با اینا زمستونو سر می‌کنم.
با اینا خستگیمو در می‌کنم.

"پیــــــشاپیـــــــش نوروز همگی مبارک ... "

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

سالی
نوروز
بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،

‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب
بی گردش ِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه
سالی
نوروز
بی‌گندم ِ سبز و سفره می‌آید،
بی‌پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور
بی‌رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.
سالی
نوروز
همراه به درکوبی مردانی
سنگینی‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش:
تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز
نام ِ ممنوع‌اش را
وتاقچه گناه
دیگربار
با احساس ِ کتاب‌های ممنوع
تقدیس شود.
در معبر ِ قتل ِ عام
شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.
دروازه‌های بسته
به ناگاه
فراز خواهدشد
دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد
لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد
وبهار
درمعبری از غریو
تاشهر
خسته
پیش باز خواهدشد
سالی
آری
بی گاهان
نوروز
چنین آغاز خواهدشد
 
 
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

 

 مورخان برای نوروز آدابی را برشمرده اند که از قدیم الایام در میان پارسیان مرسوم بوده است. که به طور خلاصه به شرح آن ها می پردازیم:
 1- اسب دوانی : یکی از بازیها و سرگرمیهای ایام جشن نوروز اسب دوانی و چوگان بازی بوده است
 2- کشتی گرفتن: از دیگر سرگرمیهای ایام نوروز کشتی گرفتن پلوانان در میدانها بوده است.
 3- جامه نوروزی: لباس نو پوشیدن خود و خانواده، سرمه کشیدن به چشم و معطر ساختن بدن و لباس و بستن زینت و زیور به خود از آدابی بود که در نوروز ایرانیان به انجام آنها مقید بودند. انتخاب نوع رنگ لباس که عموماً سرخ و سبز بوده است برای افزایش شادی ناشی از آمدن نوزور جلوه ای خاص داشته است.
 4- حنا بستن: در کنار لباسهای نو و زیبا برای افزایش زیبایی، مردم دست و پای خود را حنا می بستند.
 5- حلوا و شیرینی: تهیه و خوردن حلوا و شیرینی و عمومیت یافتن آن بین مردم در نوروز، از آدابی است که تا کنون نیز ادامه دارد.
 6- آرایش و آذین: ایرانیان در نزدیکیهای نوروز ضمن آراستن خود، منازل و کوچه ها را نیز آذین می بستند و به پاکسازی محل سکونت و کار خویش می پرداختند.
 7- آزادی زندانیان: در ایام نوروز زندانبانان بر زندانیان آسانتر می گرفتند و برخی از آنها نیز از زندان آزاد می شدند. به باور ایرانیان، جمشید در نوروز چینین کرد و از آن پس این سنت همه ساله اجرا می شود و حکومت و مردم به آن پایبند گردیدند.
 8- هدیه های نوروزی: در ایران هنگام عید داد و ستدهای نوروزی در میان شاهان و مردم معمولی رواج داشته و تا همین سالها این سنت انجام میشده است. این داد و ستدهای به دو گونه بوده اند، یکی از آنها که معمولترین و عمومی ترین بود همان هدیه و بخششی بود که از طرف بزرگترها به زیر دستان و کوچکترها داده می شد. و دیگری که شاید داد و ستدی که در ایام نوروز انجام می گرفت پیش کشهایی بود که از طرف سران سپاه و درباریان و مالکان به دربار فرستاده می شد.
 9- هفت سین نوروزی: یکی دیگر از آیین های نوروزی که از دیرگاهان پیشینه داشته وهم امروز تقریباً درهمه شهرهای ایران رواجی دارد چیدن سفره « هفت سین » است. سبب گزینش هفت سین روشن نیست، اما عدد هفت یکی از اعداد مورد احترام و مذهبی ایرانیان باستان بوده است. احتمال می رود هفت سین را به مناسبت هفت امشا سپند برگزیده باشند، همچینین محتمل است سفره هفت سین دگرگون شده سفره ای باشد که در ایام فروردگان برای پذیرایی از فروهرهای درگذشتگان در اطاق مرده و یا بالای بام خانه ها می گذاشتند.
 به هر حال انتخاب هفت سین و اینکه هرسین را به نام کدام امشاسپند نام کرده و سبب آن انتخاب چه بوده است هنوز بر کسی معلوم نیست. بعضی هم معتقدند که بجای هفت سین، هفت شین هم می تواند باشد.
 10- سبزی کاری : مردم چند مدت قبل از آغاز نوروز در ظرفهای کوچک گندم و جو و عدس و مانند اینها تهیه می کردند و آنها را در همان ظرفها سبز می کردند که در منزل ویا هفت سین می گذاشتند و با دیدن آن طبیعت را به خاطر آورده و سبزه بهار را به خانه های خود نوید می دادند.
 11- تبریک نوروزی: از آیین های دیگر نوروز گفتن تبریک به یکدیگرست، بطوریکه هر شخص با دیدن خویشان و یا دوستان خود آمدن نوروز را تبریک گفته و آرزو می کند که طرف مقابل صد سال و یا هزار سال زنده باشد و نوروزهایی را درک کند.
 آداب و سنن دیگری نیز در نوروز وجود دارد که همه آنها را می توان در نغمه سرایی، خنیاگری، باده گساری و چنگ زنی خلاصه کرد. بهر حال به نظر می رسد که همه آداب و سنن نوروز در جهت شادمانی و بهره گیری بیشتر از طبیعت و لذات دنیوی است.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

در علت نامگداری نوروز تقریبا با توجه به ترکیب کلمه نوروز که از دو کلمه « نو » و « روز » تشکیل شده است، اختلاف نظری وجود ندارد؛ اما اگراختلافی است در شخصیتی است که این روز را نام نهاد. آنچه مسلم است این است که نوروز آغاز تحولی مثبت در جامعۀ آن روز بوده است. یا خسم نابود شد یا عدالت کسترش یافت و یا ...
 مرحوم علامه مجلسی در بحار از قول ابوریحان بیرونی می نویسد « بعضی از حشویه گفته اند که وقتی سلیمان بن داود انگشتر خود را گم کرده بود، ملک و پادشاهی از او رخت بربست. اما بعد از چهل روزآن به وی بازگشت. بعد از آن شوکتش به او بازگشت و پادشاهان نزد او آمدند و پرندگان به فرمان او در آمدند و فارسیان گفتند: نوروز آمد. یعنی روز جدید آمد. و به این خاطر نوروز نام گرفت. که سلیمان به باد فرمان داد و پرستوها را به حضور پذیرفت...»
 اینکه جمشید همان سلیمان باشد یا اینکه سلیمان نوروز را ایجاد کرده باشد مورد مخالفت برخی از مورخان قرار گرفته است.
 ولی دانشمندانی مانند ابن مقفع ثابت کرده اند که این نشریه اشتباه محض است چه را که بین جمشید و سلیمان سه هزار سال فاصله است.
 دهخدا علت نامگذاری نوروز این گونه ارائه می دهد که :
 « ایرانیان باستان جشنی داشتند بنام فروردگان [ فروردیان ] و آن ده روز طول می کشیده. فروردگان که در پایان سال گرفته می شد ظاهراً در واقع روزهای عزا و ماتم بوده نه جشن و شادی، چنانکه بیرونی راجع به همین روزهای آخرسال در نزد سغدیان گوید: در آخر ماه دوازدهم « خشوم » اهل سغد برای اموات قدیم خود گریه و نوحه سرائی کنند و چهره های خود را بخراشند و برای مردگان خوردنیها و آشامیدنیها گذارند.
 ظاهراً به همین سبب جشن نوروز که پس از آن می آمده علاوه بر آنکه روز اول سال محسوب می شده روز شادی بزرگان بوده است. فردوسی که بدون شک مواد شاهنامۀ خود را مع الواسط از خداینامک و دیگر کتب و رسایل پهلوی اتخاذ کرده ، اندر پادشاهی جمشید گوید :

به فرکیانی یکی تخت سـاخـت                      چه مایه بدو گوهر اندر نساخت
 که چون خواستی دیو برداشتی                  زهـامون به گردون برافراشـتـی
 چو خـورشـید تـابان میـان هوا                       نـشـسـت بـر او شـاه فرمـانـروا
 جهان انجمن شـد بر تخت اوی                        فـرو مـانـده از فـره بـخـت اوی
 بـه جـمشــید گـوهر افشـاندند                          مـر آن روز را روز نـو خـواندند
 سـر سـال نـو هـرمز فرودیـن                           برآسوده از رنج تـن دل زکیـن
 بزرگان به شـادی بسیـاراستند                    من وجـام و رامـشگران سـاختند
 چنین روز فـرخ از آن روزگـار                            بمانـده از آن خسـروان یـادگـار

 دربارۀ پیدایش نوروز افسانه های بسیار نقل شده که هر چند اساطیر است اما تواتر آن اخبار وجه تسمیه نوروز و همچنین قدمت انتصاب آن به اعصار آریایی نیک آشکار می گردد.
 یکی از آن افسانه ها به صورت زیر می باشد:
 «... بعضی گفته اند که جمشید که او اول « جم » نام داشت و عربان او را « منوشلح» می گویند، سیر عالم می کرد چون به آذربایجان رسید فرمود تخت مرصعی را بر جای بلندی رو به جانب مشرق گذارند و خود تاج مرصعی بر سر نهاده بر آن تخت بنشیند ، همینکه آفتاب طلوع کرد و پرتوش بر آن تاج و تخت افتاد، شعاعی در غایت روشنی پید آمد، مردمان از آن شادمان شدند و گفتند این روز نو است...»
 در آثار زبان فارسی بعد از اسلام هر جا که نسبت نوروز به جمشید نیست، شیوه سخن به گونه ای است که نسبت این جشن را به کیانیان می دهند.

برگرفته از سایت تبیان

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

یکی از آئینهای سالانه ایرانیان چهارشنبه سوری یا به عبارتی دیگر چارشنبه سوری است. ایرانیان آخرین سه شنبه سال خورشیدی را با بر افروختن آتش و پریدن از روی آن به استقبال نوروز می روند.

 

چهارشنبه سوری، یک جشن بهاری است که پیش از رسیدن نوروز برگزار می شود.

 

مردم در این روز برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهایشان مراسمی را برگزار می کنند که ریشه اش به قرن ها پیش باز می گردد.

 

مراسم ویژه آن در شب چهارشنبه صورت می گیرد برای مراسم در گوشه و کنار کوی و برزن نیز بچه ها آتش های بزرگ می افروزند و از روی آن می پرند و ترانه (سرخی تو از من ، زردی من از تو ) می خوانند.

 

"برای ما سال ۳۶۰ روز بوده با ۵ روز اضافه ( یا هر چهار سال ۶ روز اضافه ). ما در این پنج روز آتش روشن می کردیم تا روح نیاکانمان را به خانه هایمان دعوت کنیم."

 

"بنابراین، این آتش چهارشنبه سوری بازمانده آن آتش افروزی ۵ روز آخر سال در ایران باستان است و زرتشتیان به احتمال زیاد برای اینکه این سنت از بین نرود، نحسی چهارشنبه را بهانه کردند و این جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و شد چهارشنبه سوری."

 

بخش کردن ماه به چهار هفته در ایران ،پس از ظهور اسلام است و شنبه و یک شنبه و دوشنبه و ........نامیدن روز های هفته از زمان رواج آن .شنبه واژه ای سامی و درآمده به زبان فارسی و در اصل "شنبد" بوده است.

 

"سور "در زبان و ادبیات فارسی و برخی گویش های ایرانی به معنای "جشن"،"مهمانی"و "سرخ" آمده است

 

 بوته افروزی

 

در ایران رسم است که پیش از پریدن آفتاب، هر خانواده بوته های خار و گزنی را که از پیش فراهم کرده اند روی بام یا زمین حیاط خانه و یا در گذرگاه در سه یا پنج یا هفت «گله» کپه می کنند. با غروبآفتاب و نیم تاریک شدن آسمان، زن و مرد و پیر و جوان گرد هم جمع می شوند و بوته ها را آتش می زنند. در این هنگام از بزرگ تا کوچک هر کدام سه بار از روی بوته های افروخته می پرند، تا مگر ضعف و زردی ناشی از بیماری و غم و محنت را از خود بزدایند و سلامت و سرخی و شادی به هستی خود بخشند. مردم در حال پریدن از روی آتش ترانه هایی می خوانند.

 

زردی من از تو ، سرخی تو از من

غم برو شادی بیا ، محنت برو روزی بیا

ای شب چهارشنبه ، ای کلیه جاردنده ، بده مراد بنده

 

خاکستر چهارشنبه سوری، نحس است، زیرا مردم هنگام پریدن از روی آن، زردی و ییماری خود را، از راه جادوی سرایتی، به آتش می دهند و در عوض سرخی و شادابی آتش را به خود منتقل می کنند. سرود "زردی من از تو / سرخی تو از من"

 

 

هر خانه زنی خاکستر را در خاک انداز جمع می کند، و آن را از خانه بیرون می برد و در سر چهار راه، یا در آب روان می ریزد. در بازگشت به خانه، در خانه را می کوبد و به ساکنان خانه می گوید که از عروسی می آید و تندرستی و شادی برای خانواده آورده است.

در این هنگام اهالی خانه در را به رویش می گشایند. او بدین گونه همراه خود تندرستی و شادی را برای یک سال به درون خانه خود می برد. ایرانیان عقیده دارند که با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضای خانه را از موجودات زیانکار می پالایند و دیو پلیدی و ناپاکی را از محیط زیست دور و پاک می سازند. برای این که آتش آلوده نشود خاکستر آن را در سر چهارراه یا در آب روان می ریزند تا باد یا آب آن را با خود ببرد.

 

 

مراسم کوزه شکنی

 

مردم پس از آتش افروزی مقداری زغال به نشانه سیاه بختی،کمی نمک به علامت شور چشمی، و یکی سکه دهشاهی به نشانه تنگدستی در کوزه ای سفالین می اندازند و هر یک از افراد خانواده یک بار کوزه را دور سر خود می چرخاند و آخرین نفر ، کوزه را بر سر بام خانه می برد و آن را به کوچه پرتاب می کند و می گوید: «درد و بلای خانه را ریختم به توی کوچه» و باور دارند که با دور افکندن کوزه، تیره بختی، شور بختی و تنگدستی را از خانه و خانواده دور می کنند.

 

همچنین گفته میشود وقتی میتراییسم از تمدن ایران باستان در جهان گسترش یافت،در روم وبسیاری از کشورهای اروپایی ،روز 21 دسامبر ( 30 آذر ) به عنوان تولد میترا جشن گرفته میشد.ولی پس از قرن چهارم میلادی در پی اشتباهی که در محاسبه روز کبیسه رخ داد . این روز به 25 دسامبر انتقال یافت

 

فال گوش نشینی

 

زنان و دخترانی که شوق شوهر کردن دارند، یا آرزوی زیارت و مسافرت، غروب شب چهارشنبه نیت می کنند و از خانه بیرون می روند و در سر گذر یا سر چهارسو می ایستند و گوش به صحبت رهگذران می سپارند و به نیک و بد گفتن و تلخ و شیرین صحبتکردن رهگذران تفال می زنند. اگر سخنان دلنشین و شاد از رهگذران بشنوند، برآمدن حاجتو آرزوی خود را برآورده می پندارند. ولی اگر سخنان تلخ و اندوه زا بشنوند، رسیدن به مراد و آرزو را در سال نو ممکن نخواهند دانست.

 

قاشق زنی

 

زنان و دختران آرزومند و حاجت دار، قاشقی با کاسه ای مسین برمی دارند و شب هنگام در کوچه و گذر راه می افتند و در برابر هفت خانه می ایستند و بی آنکه حرفی بزنند پی در پی قاشق را بر کاسه می زنند. صاحب خانه که می داند قاشق زنان نذر و حاجتی دارند، شیرینی یا آجیل، برنج یا بنشن و یا مبلغی پول در کاسه های آنان می گذارد. اگر قاشق زنان در قاشق زنی چیزی به دست نیاورند، از برآمدن آرزو و حاجت خود ناامید خواهند شد. گاه مردان به ویژه جوانان، چادری بر سر می اندازند و برای خوشمزگی و تمسخر به قاشق زنی در خانه های دوست و آشنا و نامزدان خود می روند.

 

آش چهارشنبه سوری

 

خانواده هایی که بیمار یا حاجتی داشتند برای برآمدن حاجت و بهبود یافتن بیمارشان نذر می کردند و در شب چهارشنبه آخر سال «آش ابودردا» یا «آش بیمار» می پختند و آن را اندکی به بیمار می خوراندند و بقیه را هم در میان فقرا پخش می کردند

 

تقسیم اجیل چهارشنبه سوری

زنانی که نذر و نیازی می کردند در شب چهارشنبه آخر سال، آجیل هفت مغز به نام «آجیل چهارشنبه سوری» از دکان رو به قبله می خریدند و پاک می کردند و میان خویش و آشنا پخش می کردند و می خورند. به هنگام پاک کردن آجیل، قصه مخصوص آجیل چهارشنبه، معروف به قصه خارکن را نقل می کردند. امروزه، آجیل چهارشنبه سوری جنبه نذرانه اش را از دست داده و از تنقلات شب چهارشنبه سوری شده است.

بعدا نوشت! : چهارشنبه سوری هم مثل هالوووین میمونه ها .. :دی

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

گاهی برو...گاهی بمان...گاهی بخند...

گاهی گریه کن...گاهی حرف بزن...گاهی فریاد بزن...

گاهی قدم بزن...گاهی سکوت کن...گاهی رها شو...
... ... ...
گاهی ببخش...گاهی یاد بگیر...گاهی سفر کن...

گاهی اعتماد کن...گاهی بازی کن...گاهی فراموش کن...

گاهی زندگی کن...گاهی باور کن...

گاهی بزرگ باش...گاهی کوچک باش...

گاهی چتر باش...گاهی باران باش...

گاهی شب باش...گاهی مرد باش..

گاهی فرشته باش...گاهی سیلی بزن...

گاهی مرگ...گاهی زندگی...

گاهی سوال...گاهی جواب...

گاهی دریا ...گاهی برکه...

گاهی همه چیز...گاهی هیچ چیز...

اما همیشه... همیشه انسان باش....!
 
 
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

 

لحظه های سکـــــــــــــــــوت

پر هیاهوترین دقایق زندگی هستن

مملو از آنچه می خواهیم بگوییم ولی نمی توانیم بگوییم ...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

آرزوی خورشید کافی برای تو می کنم که افکارت را روشن نگاه دارد ،بدون ِ توجه به اینکه روز چقدر تیره است...


آرزوی باران کافی برای تو می کنم،که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد...


آرزوی شادی کافی برای تو می کنم،که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد...


آرزوی رنج کافی برای تو می کنم،که کوچکترین خوشی ها به بزرگترینها تبدیل شوند...


آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می کنم،که با هرچه می خواهی راضی باشی...


آرزوی از دست دادن کافی برای تو می کنم،تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی...


آرزوی سلامهای کافی برای تو می کنم،که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

به صد مرگ سخت

به صد مرگ ِ سخت تر

در زندگی لحظاتی هست

که به صد مرگ ِ سخت تر می ارزند !

خاطره یی شاید ...

رویایی ...

اتفاقی ...

 

از : حسین پناهی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

نازنینـــــــــم...

 


دل من جـــــــــاده که نیست هر از گاهی

 


که تنها مانـــــــــدی... در فکر عبـــــــــورش باشـــــــی

 

 

 

 
 
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٩ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

تبریک بسیار به تمامی مردم ایران و اصغر فرهادی به خاطر این افتخار بزرگ ..

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۸ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد

 
شب مرگ ،تنها، نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

 


در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد

 


گروهی برآنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد

 


شب مرگ، از بیم ، آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد

 


من این نکته گیرم ، که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

 


چو روزی ز آغوش دریا بر آمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد

 


تو دریای من بودی! آغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

مهدی حمیدی شیرازی

 

مرگ قو

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٤ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

هم چنان حالم خوب نیست !

احساس می کنم شکست خورده ام ،

در زمان ُ در عرض !

از که ؟ صحبت ِ کَس نیست ...

نمی دانم ... احساس می کنم ،

کلمه ی ابد گنجشک ِ وجودم را مسحور ِ چشمان ِ خود کرده است !

 حسین پناهی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۳ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

گاهــی آدم دلــش میــخواهـد


کفــش هاش را دربیــاورد ،


یواشکی نوک پـــا

نوک پــا ...


از خودش دور شــود

دور

 دور

 دور ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

کوروش کبیر میگه :

بودن باکسی که دوستش نداری

 ونبودن باکسی که دوستش داری

 هردو رنج است

 پس اگر همچون خود نیافتی

مثل خدا تنها باش......

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

 

قرآن...

من شرمنده ام اگر از تو آواز مرگ ساخته اند...

چراکه هر وقت در کوچه ای آوازت بلند میشود

همه از هم می پرسند

چه کسی مرده است؟....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

دو بیگانه ی همدرد ،

از دو خویشِ بیدرد ،

با هم نزدیک ترند.

- دکتر شریعتی

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

 

 

حسین پناهی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

گفتم خدایا دلم گرفته فرمود از من ؟
گفتم خدایا از همه دلگیرم فرمود حتی من ؟
گفتم خدایا چقدر دوری ؟ فرمود تو یا من ؟
گفتم خدایا دلم را ربودند ؟ فرمود پیش از من ؟
گفتم نگران روزیم فرمودآن با من
گفتم خیلی تنهایم فرمود تنها تر از من ؟
گفتم درون قلبم خالیست فرمود پرش کن از عشق من
گفتم دست نیاز دارم فرمود بگیر دست من
گفتم از تو خیلی دورم فرمود من از تو نه!
گفتم آخر چگونه آرام گیرم ؟ فرمود با یاد من
گفتم خدایا کمک خواستم فرمود از غیر از من ؟
گفتم خدایا دوستت دارم فرمود بیشتر از من؟
گفتم با این همه مشکل چه کنم ؟ فرمود توکل بر من
گفتم هیچکسی کنارم نمانده فرمود به جز من
گفتم خدایا چرا اینقدر میگویی من ؟ فرمود چون من از تو هستم و تو از من...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱۸ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

عشق را چگونه می  شود نوشت ؟

در گذر ِ این  لحظات ِ پـُـر شتاب ِ شبانه

که به غفلت آن  سوال ِ بی جواب گذشت ،

دیگر حتی فرصت ِ  دروغ هم برایم باقی نمانده است

وگرنه چشمانم را  می بستم

و به آوازی گوش  می دادم ،

که در آن دلی می  خواند :

من تو را  ،

او را  ،

کسی را دوست می  دارم !

حسین پناهی

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.


فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته ...

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعر هایش بوی اسمان گرفت ...

فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت ...


خدا گفت دیگر تمام شد ...

 دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار میشود ...

 
زیرا شاعری که بوی اسمان را بشنود ، زمین برایش کوچک است ...


و فرشته ای که مزه عشق را بچشد ، آسمان برایش کوچک...

تو همون شاعری که شعر هایت بوی اسمان گرفته محبوب من...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٤ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

وقتی کشت زار ها را درو کردند

هیچکس دلتنگی مترسک را باور نکرد.

ایثار گریش را حرص خرمن به فراموشی سپرد!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٦ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...

هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند
!

با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما

عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند
!!!

مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!

هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت

من عشق ورزیدن
...

چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن

است دست بکشم ؟
!

هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیش بزنند
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۳ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

.... گشته در رویش نگاهم محو

مانده در چشمم نگاهش مات

باز هم او را توانم دید ؟!

آه ! کی دیگر ، کجا ، هیهات ...

 

مهدی اخوان ثالث

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

قرینه است ،

این درخت ُ آن درخت ،

بر آبی بی انتهای بالاتر !

تنها جای تو خالی ست ،

سبزه قبای خواب ُ خیال ِ من !

و دوباره خش خش ِ گربه ی یاد ِ تو

که به حیاط ِ دلم برگشته است !

می نشینم

و در جمعیت نیمه روشن ِ آن سوی پنجره

در ایستگاه دنبال کسی شبیه ِ تو می گردم . . .

و خوب می دانم که کسی کـَـس نمی شود

زیرا هیچ انسانی قادر به ادامه انسانی دیگر نیست !

پس بازی ها فقط یک بازی اند ُ همین !

با این وجود کسی شبیه تو را پیدا می کنم

و از او دور می شوم . . .

و هر چه دورتر می شوم ،

شباهتش به تو بیشتر و بیشتر می شود . . .

و باز سکوت !

حسین پناهی

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

پشت آن پنجره ی رو به افق

پشت دروازه ی تردید و خیال

لا به لای تن عریانی بید 

من در اندیشه ی آنم که

تو را وقت دلتنگی خود دارم و بس ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۳ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان
است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه
جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است

وگر
دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان
است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در
پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک
؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم
من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام
پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا
بگشای در، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج
می لرزد

تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان
است

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی
که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از
سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان

است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ
اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان
است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در
گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور
آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط دخترآفتاب نظرات () |

Design By : Night Melody